به وبلاگ شایان شیطون بلا خوش اومدید

افتادن ناف پسرم. عسلم. تاج سرم

امروز بالاخره نافت افتاد. مبارکه مامان جونیییییییییییییی. عزیزممممممممممممممممم امروز اولین روزیه که دوتایی باهم هستیم. مامان جون هم عصر از مدرسه اومدن بهمون سر زدند و چند تا شلوار و بلوز کوچولو دوباره برات خریده بودن. آخه حتی سایز صفر هم اندازت نیست مامانی. خیلی کوچولویی. دیشب اصلا نخوابیدم. همش داشتم بهت شیر می دادم. نمی دونم چرا همش چشم هات بازه و نمی خوابی؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟  خیلیییییییییییییییی خسته هستمممممممممممممم ...
27 خرداد 1391

افطاری

گل پسرم، امروز افطاری مهمونامونو دعوت کردیم رستوران سلطانیه. دایی رضا اینا از آلمان اومده بودند و خوش گذشت.  دیگه نشستن برام خیلی سخت شده. پوست شکمم خیلی کش می یاد. کمرم درد می گیره و تو هم خیلی لنگد مالم می کنی وروجک کوچولو ...
25 خرداد 1391

عکسمو تو روزنامه دیدم

امروز مامانی برام عکسمو زده بود تو روزنامه و به هیچ کس هم نگفته بود تا من و بابایی سورپیریز بشیم. خیلیییییییییییی جالب بود. دستت درد نکنه مامانی راستی یه مطلبی از طرف من نوشته بودن که من نگفته بودماااااااا!!!!!!!!!!! نمی دونم از کجا آورده بودن. خلاصه همه کلی ذوقمو می کردند. جاتون خالی. ...
21 خرداد 1391

من تو وان نشستم و حموم کردم

من امروز رفتم حمام ولی این حمام با حمام های قبلی فرق داشت. می دونید آخه من تو حمام خیلییییییییی اذیت می کردم و می خواستم به همه چیز دست بزنم و بشینم و به قول مامان جونم کنجکاوی کنم . برا همین دیگه مامان منو تو وان نشوند. اینقدر خوبه. کلی می تونم بازی کنم البته اگه مامانی دست از سرم برداره و نخواد برام شامپو بزنه و بدنمو بشوره ...
10 خرداد 1391

بادبادک . هوراااااااااااا

امروز با مامانی رفتیم سوپری. آقای سوپری خیلی منو دوست داشت. با من کلی بازی کرد. آخه من کلاهمو گذاشته بودم سرم و خیلی با مزه شده بودم. آقاهه رفت برام یه بادبادک خوشگل آورد. خیلی خوشحال شدم و کلی با اون بازی کردم ولی وقتی رسیدیم خونه دیگه ندیدمش. یعنی چه بلایی سرش اومده؟؟؟؟؟؟؟؟؟/ فکر کنم مامانی قایمش کرد .آخه تو راه می گفت: مامان جون این برات خطرناکه. ولی من دوزاریم نیفتاد. ...
2 خرداد 1391

نشستن با کمکی

دیگه مامانی اجازه می ده که بشینم.  من خودم خیلیییییییییییییی وقته که دلم می خواد بشینم. ولی مامان نمی گذاشت. مامانی چندتا بالش می گذاره پشت و کنارم و من می شینم و با اسباب بازیهام بازی می کنم. بعضی وقتها از جلو می رم تو زمین و با سر می خورم زمین .اینقدر دردم می گیره. ذ   ...
8 ارديبهشت 1391

اولین سرماخوردگی من

من امروز سرما خوردم. فکر کنم از بابایی گرفتم. آخه اونم چند روز هست که آنفولانزا گرفته. بیچاره بابایی خیلی هم سعی می کرد که من نگیرم ولی منم سرماخوردم. حالم خیلی بده. تب دارم و سرفه می کنم و عطسه و آبریزی بینی. مامانی بردم دکتر. دکتر معاینم کرد و برام شربت داده. اصلا دلم شیر هم نمی خواد که بخورم ...
27 فروردين 1391

شروع به غذا خوردن

من دیگه 6 ماهم تموم شد. وزن:7.30     قد:70     دیگه می تونم غذا بخورم. هورااااااااااااااااااااا مامانی یه چیز سفیدی برام درست می کنه و من می خورم. فکر کنم اسمش فرنی و حریره بادام باشه. ...
26 فروردين 1391