به وبلاگ شایان شیطون بلا خوش اومدید

1

شایان خان برای بار اول به عروسی می رود

امشب من با مامان و بابایی برای بار اول رفتیم عروسی. مامانی فکر می کرد که بهشون خوش نگذره و مجبور بشن زودی برگردند. چون من خیلییییییییی اذیت می کنم و حسابی شیطون شدم. اونجا من کلی دوست پیدا کردم. کیانا که سوم دبستان بود خیلییییی دوسم  داشت و همش به مامان التماس می کرد که منو ببره بگردونه. و کلی با من بازی کرد. خلاصه همش داشتم با کیانا می گشتم و مامان هم پشت سرمون می یومد. حتی وقتی رفتم پیش بابایی باز هم کیانا ولم نمی کرد و نمیگذاشت یک لحظه برای خودم باشم. ولی مامانی خیلی خوشحال بود که کیانا با من بازی می کنه. راستی با یه دختر دیگه هم دوست شدم که خیلی دوسم داشت و اسمش نیکا بود ولی من موهاشو کشیدم و اون هم گریه کنان رفت...
21 تير 1391

دندون سوم من

من امروز یعنی در سن ٨ ماه و ١٨ روزگی دندون سومم دراومد. مامان می گه من تو این ماه(٨ ماهگی) خیلی تغییرات کردم. گاگله می کنم و پشت سر مامان گریه می کنم که بلندم کنه.  دست می گیرم به میز و مبل و... و می ایستم. تازه جدیدا دستم رو هم ول می کنم تا بتونم بایستم و مامان می گه کارم خیلی خطرناکه.  دندون درآوردم.  هرچی رو زمین هست رو می خوام بخورم.  کوچک ترین چیزها که رو زمین باشه از دید من پنهان نمی مونه. (نخ کوچولو. کاغذ کوچولو. مو و....) مامان می نویسد: مبارکت باشه عزیزم. بمیرم برات که چند روزی خیلییییییییییی ناآروم بودی و من هم نمی دونستم چکار برات بکنم. غذا درست نمی خوردی و خوب نمی خوا...
11 تير 1391

به من می گن شایان همه چیز خور

من دیگه خیلی بزرگ شدم و همه چیز می تونم بخورم. آخه دوتا دندون هم دارم و فکر می کنم برای خوردن کافی باشه. ولی مامان و بابایی نمی گذارن همه چیز بخورم و از دستم می گیرن و فقط چیزهایی که خودشون دوست دارند رو مجبورم می کنند بخورم. آخه شما بگید آیا بد هست که من بتونم همه چیز بخورم و زودی بزرگ بشم ؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟ اگه موافقید نظرتون رو بنوسید. پا می خورم   حریره بادام می خورم   میوه درخت کاج می خورم   دست می خورم   بیسکوییت می خورم   دوربین می خورم   دستمال کاغذی می خورم   موبایل می خورم   سوپ می خورم ...
8 تير 1391

شایان پرواز می کند

من پرواز می کنم. تعجب نکنید. جالب اینجاست که پرواز کردنم مدل های مختلف داره. البته عمو جونم می گن موتور سواری می کنم و گاز می دم. خودتون ببینید   پرواز در حال خنده و ذوق   پرواز در حال گریه   ...
5 تير 1391

من گاگله می کنم

امشب من مامان و بابایی رو با گاگله کردن سورپرایز کردم. آخه می دونید من دیگه دستم رو می گیرم به میز و مبل و تخت و بلند می شم و مامان و بابا فکر می کردند من دیگه گاگله نمی کنم و مستقیم راه می رم. منم پیش خودم فکر کردم که سورپرایزشون کنم و یکدفعه شروع کردم به گاگله کردن به طرف توپم . مامان و بابایی کلی برام دست زدند و هوراااااا گفتن و من به خودم افتخار می کنم       آخیییی خسته شدم از گاگله کردن. حالا یه خورده بشینم   حالا بهانه بگیرم و گریه بکنم. آخه می دونید که نازم خیلی خریدار داره ...
4 تير 1391

اولین بازی شایان و مامانی

چند وقت است که مامانی به مدل های مختلف داره با من تتی موشه و یا دالی .... بازی می کنه تا من یاد بگیرم و بالاخره امروز یاد گرفتم و کلی با مامانی بازی کردم. خیلی کیف کردم.     حالا مامان دالی.... می کنه و من بلند می خندم ...
2 تير 1391

من باز هم بزرگتر شدم. هوراااااااااا

هر چی می گم بزرگ شدم کسی باور نمی کنه.(ماه ٨) -- با روروئک عقب و جلو  می رم -- تو روروئک می ایستم -- پشت سر هم قلت می زنم تا به اون چیزی که می خوام برسم. -- دستمو که می گیرن سریع بلند می شم -- شیشمو خودم می گیرم. البته هر وقت دلم بخواد -- آب با لیوان می خورم -- دستمو می گیرم به مبل و تخت و بلند می شم -- حریره، فرنی، سوپ ، بیسکوییت می خورم -- دست به دنده و فرمون ماشین می زنم -- گاگله می کنم
31 خرداد 1391