شایانشایان، تا این لحظه: 8 سال و 3 ماه و 11 روز سن داره

به وبلاگ شایان شیطون بلا خوش اومدید

تولد بابایی

امروز ٢٩ مرداد ٩١ تولد بابایی بود. این اولین سالی بود که من تولد بابایی رو تبریک گفتم. با کمک مامانم یک sms برا بابایی فرستادم و تولدشو تبریک گفتنم. شب که بابایی اومد با بابایی عکس گرفتم و بابا کلیییییییییییی ذوقمو کرد. آخه اولین سالی بود که 3 نفری جشن می گرفتیم. بعدش برای اولین بار من رو هم با خودشون به رستوران بردن . آخه هیشه منو می گذارن پیش مامان جون و باباجون. می گن که من اذیت می کنم. خلاصه خیلییییییییییییییییییییییی بهم خوش گذشت. مامانی اونجا از غذاهایی که خوشون می خوردن بهم داد. ماکارونی. برنج. ژله و ..... راستی من برای اولین بار کیک، اونم کیک تولد باباییم رو خوردم. خیلیییییییییییی خوشمزه بود و چسبید. اونجا یه ات...
29 مرداد 1391

9 ماهگی شایان

کمی می ایستم (حدودا 30 ثانیه). دستم رو می گیرم به مبل و میز و راه می رم.  بابا  و  دد  و آگا (آقا)  رو کامل و درست می گم. خیلیییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییی شیطون تر شدم و هیچ چیزی از دست من در امان نیست. روی دو پا می شینم. و سعی می کنم که بایستم ولی هنوز نمی تونم. ٤ تا دندون دارم و مامان و بابا رو دندون می گیرم. خیلی زمین می خورم و در حال حاضر که دارمن براتون می نویسم 3 جای پیشونیم  سیاهه.(چپ و راست و وسط) عاشق کنترل و موبایل هستم و دوست دارم پرتشون کنم.     ...
15 مرداد 1391

قلب دومم بالاخره به صدا در اومد. هورااااااااااااااااااا

پسر گلم، امروز با بابایی رفتیم دکتر. دکتر سونو کرد و صدای قلبت رو شنیدم. وای که چه حس عجیبی بود. به دکتر گفتم که رضا رو هم صدا بزنه ولی بابایی نشنید و نتونست که صدای قلبت رو بشنوه. ایشالا دفعه بعدی. دکتر گفت که هر چی بخوام می تونم بخورم. عزیزم از امروز تورو تو وجودم حس می کنم. وای که خیلی حس عجیبیه خدایاااااااااااااااااااااااااااااااااااااااا هزاران هزار مرتبه شکر ...
24 اسفند 1389
1