به وبلاگ شایان شیطون بلا خوش اومدید

1

خوردن پیتزا

امشب دایی رامین سور قبول شدن دانشگاهش رو داد. رفتیم رستوران پدر خوب. جاتون خالی من خیلییییییییییییییییییی اذیت کردم و می خواستم رو میز گاگله کنم و یا برم رو زمین. می خواستم دستمال هارو از جعبش بیارم بیرون. و ......... راستی من امشب پیتزا هم خوردم(برای بار اول). خیلی خوشمزه بود. پیش خودم فکر کردم عجب مامانی دارم . خودشون چه غذاهایی خوشمزه ای می خورند و به من چه چیزای بی مزه و تکراری می دند. ...
26 شهريور 1391

من می تونم راه برم

از دو روز پیش که پیش مامان جون بودم از صبح تا عصر با من تمرین کردند تا راه برم. بالاخره امروز خودم دستم رو ول کردم و حدود ١٠-١٥ قدمی راه رفتم. مامان و بابا کلییییییییییییییییییی ذوق می کردند. راستی مامان جون یادم دادند که سرسری کنم و خودم رو با سرسری کردن برای بابایی و مامانی لوس می کنم. وقتی سرسری می کنم همه خیلی ذوقم رو می کنند. یه کار دیگه که بلد هستم بای بای کردن هست. وقتی می خوام از خونه برم گه گه یا بابایی از سر کار می یاد براش بای بای می کنم و بابایی کلی بوسم می کنه. ...
18 شهريور 1391

امروز من مستقل شدم

امروز مامان و بابا تختم رو به اتاق خودم بردند. و من از امشب باید تو اتاق خودمو به تنهایی بخوابم. آخه مامانی می گه که من خیلیییییییییییییییی  عاقل شدم و می ترسه که من دیگه تو اتاقم به تنهایی نخوابم. مامان می نویسد: عزیزم تو الان که ١٠ ماهه هستی به تخت و پتوی خودت خیلی عادت کردی و به غیر از تخت خودت جای دیگه نمی خوابی و وقتی از خواب بلند می شی و من رو نمی بینی گریه می کنیو بدتر از همه عادت کردی که قبل از خواب تو تخت مامان و بابا ١ ساعتی بازی کنی. برای همین من و بابایی تصمیم گرفتیم که دیگه وقتش رسیده که تو پسر نازنازی جدا بشی برای من حس خوبی هست اما همراه با ترس و اضطراب ...
17 شهريور 1391

شایان به پارک می رود

من عصر ها خیلیییییییییییییییییییییییی حوصلم سر می ره و مدام بهانه می گیرم و مامانی و بابایی می دونند که من باید به گه گه(ده ده) برم. تا مامانی میگه بریم گه گه(ده ده) من خوشحال می شم و می خندم و پشت سر هم می گم گه گه. تازه قشنگ می شینم تا مامانی لباسهامو رو هم بکنه برم. امروز مامان گفت بریم پارک و من برای بار اول سوار سرسره شدم و کلی نی نی دیدم. مامان می نویسد: الهی قربونت برم که بزرگ شدی. همش ذوق بچه ها رو می کردی و دوست داری که به جای اینکه از سرسره پایین بیای بالا بری.   بعدش مامانی بردم پیش حوض آب که فواره هاش روشن بودند و من خیلیییییییییییییی تعجب کرده بودم. آخه می دونید من هم عاشق آب هستم و هم تا حال...
3 شهريور 1391

شایان موش می شود

امروز مامانی سرگرم کاراش بود و من حوصلم سر رفته بود. از اسباب بازیهام و تلویزیون و  cdکه مامانی برام می گذاره هم خیلی خسته شدم و دیگه توجهی بهشون نمی کنم. یکدفعه چشم به در ورودی خونه و ابر فشرده ای که زیرش بود افتاد. رفتم سراغش و داشتم ابرها رو می کندم تا بخورم که مامانی رسید و ازم گرفت و ...... مامانی به می گفت مگه تو موشی و کلی خندید از کارم. بعدش منو گذاشت تو اتاقم و چشمم افتاد به جعبه دستمال کاغذی و ..... به قول مامانی واییییییییییییییییییییییییییییی از دست من ...
2 شهريور 1391
1